تاريخ : يکشنبه 8 تير 1393 | | نویسنده : زهره مامانی فاطمه

 

انشااله صاحب این ذکر نگهدار تمام فرشته های روی زمین

وفرشته کوچولوی من باشه

* آمــــیـــن*

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 شهريور 1395 | | نویسنده : زهره مامانی فاطمه

چقدر دلم برای یک سالگیت تنگ شده متنظرچقدر زود میگذرد مادرانه هایممحبت میدونم که سال دیگه همین موقع دلم برای الانت تنگ میشودغمگین ولی نمیدونم چرا بچه بودنت را خیلی دوست دارم بغلاینکه هر روز صبح برای سرکار آمدن پشت سرم بهانه میگرفتی رو الان دوست دارمغمگین اونموقع ها میگفتم کی بشه بزرگ بشه الان دلم برای اونموقع ها تنگ میشهغمگین الانی که صبح ها چشم هاتو باز میکنی ومیگی مامان میخوام آماده شدنت رابیینمآرام الانی که خودت داوطلبانه پیش مامان جونت میرهمحبت الانی که گاهی اوقات با گفته هایت چنان غافلگیرم میکنی  که پیش خودم میگم فاطمه کی اینقدر بزرگ شدبغل وقتی بهم میگی باید به دخترت محبت کنی محبتوقتی که میگویی دوباره داری میشی مامان بداخلاق عصبانیو........

محبتباتمام مادرانه هایم میگویم فاطمه عزیزم، ثمره زندگیم تولد پنج سالگیت مبارکمحبت





[موضوع : خاطرات سال پنجم(95)]
تاريخ : چهارشنبه 20 مرداد 1395 | | نویسنده : زهره مامانی فاطمه

 

این روزهای مامیگذرد باپایان یافتن  دومین ترم از زبان دخملیمحبت باتموم شدن کلاس نقاشی بغل

وخلاقیته فوق العاده در زمینه نقاشیراضی طوریکه به من میگه دیگه منو ننویس کلاس نقاشی که شکل حیوانات رو یادم بده بنویسم کلاسی که منظره یادم بده جنگل یادم بدهآرام وما همچنان در جستجوی کلاس آموزش نقاشی منظره برای رده سنی فاطمه هستیم چندتا کلاس پیداکردم ولی آموزش در منزل بود که من دوست نداشتمنه

این روزها بدلیل شدت وحشتناک گرما وشرجی در شهرمونخسته خونه نشین هستیم که فاطمه ومامانش  عجیب دچار روزمرگی شده اند غمگین

 

دشت زیبای ارژن در راه برگشت از شیرازمحبت

اوخر تیرماه بخاطر معاینه چشم های فاطمه یه سفر دو روزه بهمراه خاله زهرا ودایی وخانواده عمو کوچیکه بنده به شهر زیبای شیراز رفتیم و  بعداز بازگشت ازاون شهر قشنگ که در تابستان هم زیبا بودآرام دوباره به روزمرگی های خودمان برگشتیم چشمک

 

 

پایان ترم اول زبان فاطمه بهمراه دوستاش وخانم رضایی معلم زبان زیبا بخاطراینکه اجازه نگرفته بودم چهره ایشون رو حذف کردمخجالت

عکس سمت چپ: در ترم دوم چند روزی خانم رضایی نیومده بودسکوت و معلم  کلاس دیگه به بچه ها درس داد که روشش اینجوری  بود که به صورت بچه ها ستاره میزدآرام  فاطمه خیلی خوشش آمده بود وهمش حواسش به ستاره ها بود که کنده نشن از صورتشمحبت وشب هم باهمون ستاره ها خوابیدخواب

وقتی یک مامان خسته بعداز آمدن از سرکار  در خواب ناز بسر میبردخواب موقع بلند شدن از خواب باریزش تعداد کثیری سی دی مواجه میشودتعجب متوجه میشود که وقتی در خواب ناز به سر میبرده استخوابدخملش حجم زیادی از سی دی را بصورت قطار رویش چیده استخندونک که بعداز پراندن  خواب از سرمامانششیطان درخواست میکند که حالا نوبت اوستبدبوکه بخوابد ومامانش بر پشتش قطار سی دی راه بیاندازدخندونک

 

 

 

 

              کارنامه دخملیمحبتمحبت

دخمل چادر به سر آماده برای رفتن به مراسم احیا در شب بیست ویکم ماه مبارک رمضانمحبت

پدر ودخمل در تعطیلات عید فطر در کنار آبشارهای آرپناه لالی آرام که به سفارش همکارهای بابامجتبی رفتیم ولی راه بسی دشوار وطولانی وخسته کننده بودخسته حدود پنج ساعت طول کشید تا رسیدیمغمگین سرویس بهداشتی مناسب وجای خواب خوب نداشتخواب آلود شب حدود ساعت هشت رسیدیم شام خوردیم وصبحانه نخورده راه افتادیم بسمت شهرمون که به گرماها نخوریمخسته ولی آبشاراش آبهای خیلیییییی سردی داشت وزیبا بودآرام         

                                                                                                                               (عکس مال صبح خیلی زوده باچشمهای خوابالود وصورتهای نشستهخندونک )

 


 اسب واژدها که توسط فاطمه خانم به تصویر کشیده شده استمحبتمحبت

 

وقتی  اشکال هندسی با خونه سازی ساخته میشود تا دخملی معادل انگلیسی اش را فراموش نکندآرام

 

به مناسبت روز دختر محبت به سرزمین عجایب رفتیم بهمراه خاله ودایی محمد آرام

هدیه فاطمه خانم ماژیک ودفتر وایت برد از طرف مامان وباباش خجالتو یک پیراهن (بقول فاطمه پرنسسی) از طرف خاله بغل

 

توی این هفته دخملی به دوتا تولد دعوت شده تولد بهار وکیانامحبت(دخترعمو ودختر عمه فاطمه) که فاصله تولدهاشون پنج روز استآرام فاطمه خیلییییییی خوشحاله بغلعکس بالا ساعت حدوداً 1:45 نصف شبه  که دخملی از ذوقش کارتها را به محل خوابش آورده است خندونکوعکاس پوزیشن خوابیده داردخندونک اگر عکس ها بد افتاده به خوابالودگی مامانش ببخشیدخجالت

 

ودرآخر دخترکه سوار بر خرووووووووسزیبا





[موضوع : خاطرات سال چهارم(95)]
تاريخ : شنبه 22 خرداد 1395 | | نویسنده : زهره مامانی فاطمه

 

وقتی یک شب که دلت گرفته است تلویزیون حرم حضرت رضا را نشان بدهد ودلت هوای حرم امام رضا را بکند و یه دونه دادشم این آهه جانسوز رو بشنود وفردایش بگوید که عازم مشهد است بهمراه بابا ومامان ومرا نیز دعوت کند مگر میشود جواب رد داد مگر میشود وقتی به این قشنگی امام رضا میطلبت نرفت

السلام علیک یا غریب الغربا

یک روز بعداز ولادت حضرت مهدی(عج) عازم مشهدمقدس شدیمآرام بهمراه آقاجون ومامان جون ودایی محمدمحبت

فاطمه برای اولین بار سفرباقطار را تجربه کرد و عجب خوب وطولانی بود این تجربهآرام.

جناب همسر بدلیل نداشتن مرخصی نتونست همراهمان باشدغمگین وتالحظه آخر میگفت اصلا فکرش را نمیکردم که رفتنی بشوید سرم را کلاه گذاشتی آخه من توی شوک بودم ازاین دعوت عجیب وخواستنی امام رضا(ع)فرشته

 

 

مسیر طولانی بود حدود 30 ساعت در قطار بودیم البته تمام این مسیر بخاطر زیارت امام رضا(ع) شیرین بود وفاطمه مدام تکرار میکرد که دیگه همیشه باقطار بریم مشهد چون با هواپیما زود میرسیم واصلا خوب نیست.

عکس سمت راست درقطار وقتی فاطمه از تخت بالایی کوپه بروی کول دایی محمدش فرود می آیدسکوتودایی محمد همچنان در خواب بسر میبردخواب

عکس سمت چپ هم بابا ومامان وداداش گلم بهمراه فاطمه در بدو ورود به حرم از باب الجوادبغل

فاطمه هنوز محو جمعیت بودآرام چون آخرین بار دوسال پیش آمده بود واز اون موقع چیز زیادی یادش نبود آرام

 

صحن سقاخونه که خیلی دوست داشتم ببینمش اخم غلیظ بنده بخاطر آفتاب است خندونک

ورودی باب الجواد گلکاریهای قشنگی داشتزیبا و فاطمه اصلا بامن همکاری نکردبرای گرفتن عکسغمگین تااینکه داییش پیشنهاد داد توی چمنها دراز بکشه وفاطمه چون دلش نیومد توی چمنها بخوابه روی سنگ ها درازکشیدتعجبخندونک

 

وقتی دایی محمد مهربون همه جا وهمه وقت به داد خستگی های فاطمه برای راه رفتن میرسیدبغلزیبا

درکل سه روز در مشهد بودیمآرام وروز دوم بنا به درخواست فاطمه رفتیم باغ وحش زیبا

وفرداشبش بازهم با قطارخطا حرکت کردیم بسوی شهرمان زیبا

خیلی خیلی سفر خوب وبه موقعی بود برای من آرام

انشااله نصیب تمام آرزومندان شودفرشته

دراین سفر بعداز 20 سال توانستم ضریح حضرت رضا(ع) رو بدون هیچ اذیتی لمس کنم وزیارت کنمفرشته

 

 خاله زهرا قراربود برای تولد فاطمه براش دوچرخه بگیرهآرام ولی به اصرار فاطمه کادو پیشاپیش خریداری شدزیبا

این روزها فاطمه خانم حسابی سرش شلوغهخسته روزهای زوج صبح ها به کلاس نقاشی میرودبغل وبعداز ظهرها به کلاس زبانزیبا

 

این نقاشی های قشنگ هم هنر دست فاطمه خانم در کلاس نقاشی است که تاالان جلسه دوم را پشت سرگذاشته استبغل

 





[موضوع : خاطرات سال چهارم(95)]
تاريخ : شنبه 18 ارديبهشت 1395 | | نویسنده : زهره مامانی فاطمه

امیدوارم سال جدید برای همه بخصوص دوستای عزیز وبلاگیم سرشار از شادی وسلامتی باشه و همچنان نظاره گر کودکی های پاک کودکهای نازنینتون باشممحبت

تولد یه دونه خواهرم بوسدر واپسین روزهای سال 94 (23 اسفند) وکیک انگیری برد که توسط فاطمه برای خاله خریداری شدخجالت که در ابروهای اخموش نوشته شده خاله جان تولدت مبارکمحبت

روز اول عید آماده برای رفتن به عید دیدنیآرام البته مامان وبابای بنده رفته بودن قممتنظر پس به دیدن مامان وبابای همسر رفتیمزیبا وبعد هم به دیدن خاله زهرا که از نبودن بابا ومامانمان سوء استفاده نمودهخندونک وامر کردن که چون خواهر بزرگتر هستنآرام حتما باید ما به دیدنش برویم واین شد که یه پلو وماهی خودمان را دعوت کردیم خونه بابایمانخوشمزه که خواهر عزیزمان میزبانمان بودبغل

عکس سمت راست هم جناب پت هستن که توسط فاطمه لباس عید برتن کرده اند ویک عدد کاسه ظروف بازیش هم بجای دماغش قرار گرفتهتعجب احتمالا فاطمه احساس کرده دماغ جناب پت خیلی کوچیک هستدروغگو

روز دوم عید عروسی پسر دایی بابا مجتبی بود که پسر عمش هم میشدعینک اول عازم شوش دانیال(منزل خواهر همسر مان) شدیم وعصر همراه با خاله زهرا وعمه زهرای  فاطمه به دزفول برای عروسی عزیمت کردیمزیبا

عکس سمت راست فاطمه خانم در جایگاه عروس هستندمحبت وعکس سمت چپ، فردای عروسی می باشد فاطمه همراه با دختر عمش هلنا در آبهای کرخه شوشآرام

(عکس بالا 14 فروردین جاده ساحلی  اهواز در مسیر بازگشت از مطب دکتر برای گرفتن نوبت برای فاطمه همراه با مامان جون وآقاجون بودیم که این لک لک های قشنگ رودیدیمآرام . عکس مامان جون وآقاجون رو بنده گرفتمخندونک که علی رقم تاکید مامانم برای افتادن کامل لک لک در عکس نمیدونم حواسم کجا بود متفکرکه کله لک لک رو نادیده گرفتم تعجبخندونک

عمه زهرای فاطمه برای سیزده بدر مارا دعوت کردند شوشآرام وما دوازدهم همراه خاله زهرا بازهم عازم شوش شدیم (کلا امسال رو با طایفه شوهر آغاز کرده ام چشمک) دوازدهم برای شام به دزفول وکنار آب رفتیمزیبا شب که به شوش برگشتم فاطمه ساعت 2 شب از گوش درد از خواب بلند شد ومدام گریه میکرد گریهشربت استامینوفن وبروفن  جواب ندادغمگین وما بدلیل نداشتن درمانگاه شبانه روزی در شوش شبانه عازم اهواز شدیم وکلا سیزده بدر رو در منزل موندیمخواب آلود گوش درد دخمل بهتر شده بود ولی چون از بهمن ماه 93 که عمل لوزه انجام داده بود خداروشکر اصلا سرما خوردگی وگلو درد وگوش درد نداشت این گوش درد ناگهانی خیلی منو ترسوند متفکرکه خداروشکر دکتر متخصص گوش وحلق وبینی که خودش عمل فاطمه رو انجام  داده بود بعداز معاینه  گفت یک سرماخوردگی و عفونت کوچیک بوده وجای نگرانی نیستفرشته ولی فاطمه خانم  به تلافی سال قبل که اصلا مریض نشد بجاش همین اول سالی دوبار وبه فاصله های کوتاه سرما خوردسکوت

اول اردیبهشت دوباره عروسی یکی دیگه از پسر عمه های بابامجتبی بودخندونک  که این دفعه خداروشکر عروسی اهواز بود راضیو قبل از عزیمت به سالن وقتی داشتم با بابامجتبی درمنزل  عکس سلفی میگرفتم زیبافاطمه خانم بهشون برخورد که چرا بامن عکس نمگیرید قهرو گریه کنان به پشت یخچال در آشپزخانه پناه برد وماهم برای اینکه از دلش دربیاریم در همان حین ازش عکس گرفتیم زیبا





[موضوع : خاطرات سال چهارم(95)]
تاريخ : چهارشنبه 19 اسفند 1394 | | نویسنده : زهره مامانی فاطمه

دنیای کودکانت عجب شیرین استمحبت  یک عالمه عروسک باخودت بغل میکنی بغلوبه خاله ات میگویی من، مامان عروسک هاهستمآرام ،مرا با بچه هایم بغل بگیربغل

 


 

سازهای زیبا هنر دست دخمل طلازیبا

بمناسبت تولد بابا مجتبیمحبت(هجدهم بهمن ماه) کیک تهیه کردیم وفاطمه بیصبرانه منتظر گذاشتن فشفشه ها روی کیک استغمناک وبه اصرار فاطمه کیک باید روی زمین قرار بگیردمتفکر

عکس سمت چپ:یک فاطمه خانم شمشیر باز است. به تقلید از کارتن سه شمشیرزن که هرسه تای آنها دختر خانم هستن ، فاطمه خانم نیز کلاهی برسر وباشمشیرش مادر بینوایش را هدف قرارداده ومامانش در آخرین لحظه عکس گرفته است.

وقتی ظرف غذای بابامجتبی از دست فاطمه خانم در امان نیستراضی وفاطمه با دست وسرو کله درون ظرف غوطه ورشدهتعجب واصلا تمایلی به ثبت این عکس زیبا ندارد ورویش را از ما برمی گرداندخندونک(چون ماشین درحال حرکت بودکیفیت عکس خوب نشدهخجالت)

عکس سمت راست  فاطمه است که درافق ودر روی ریل قطاردرحال ناپدید شدن استخندونک ومامانی که حال بلند شدن برای عکاسی ندارد واز فاصله دور  عکس را گرفته استخجالت

عکس سمت چپ هم  فاطمه بهمراه مامان وباباشآرام





[موضوع : خاطرات سال چهارم(94)]
تاريخ : شنبه 26 دی 1394 | | نویسنده : زهره مامانی فاطمه

 

محبتچهارسال وچهار ماه وچهار روزگیت مبارک دخترممحبت

دختر شیرین زبونم این روزها اینقدر خوش زبون شده است که فقط دلم میخواد درسته بخورمش خوشمزهوقتی که فیلم کیمیاوشهرزاد را آنچنان دنبال میکند که بقول آقاجونش انگار فیلم موش وگربه است خندونکوقتی که بعداز صحنه سیلی خوردنه کیمیا از دست آرش به بابامجتبی گفت من نمیخوام ازدباج (ازدواج) کنم. از ازدباج میترسم شیطان

وقتی که آقاجونش قصد داشت با مامان جون به مسجد برود فاطمه درحالی که دست به کمر زده روبه مامانجونش میگه: دوباره میخوای دست وپات بشکنه

دوباره میخوای بخورید تو جدولخندونکوبابای ما عصبانی شد که گفت چقدر جلوی بچه حرف زدید که اینم یاد گرفتهخجالتچشمک

وقتی  که خسته از سرکار برگشته امخسته وفاطمه خانم همون موقع دستشویی شماره دو رو احساس وبه بنده اعلام میکندکچل ومن میگویم وای فاطمه الان خیلی خستمبدبو روبه مامانجونش میگوید خوب مامانجون تو بیا منو بشور مامان بی چاره ام خستس گناه داره نمیتونه بیاد بغلو آی ذوق مرگ شدن من بعداز این همه به فکر بودن دخملم خندونک البته همه اینا شانسی است گاهی اوقات آنچنان بی فکر است نسبت به بنده، مثلا همین دیروز وقتی خسته از سرکار ساعت 4 رسیدم خونه ،دخمل خانم رفته پودر کیک یا (بقول خودش پودر تیت)رو ازداخل کابینت آورده ومیگه برای من همین الان تیت درست کن ومن  تاساعت 6/30درگیر تیت درست کردن بودمسکوت

 

 

 

عکس سمت راست: فاطمه مامانجونش رو کشیده است  زمانی که دستش توی گچ بود ظرافت نقاشی تاجایی است که دست شکسته مامانجون بصورت افقی کشیده شده استخندونک وحتی گردنبدوگوشواره های مامانجون کشیده شده استزیبا

عکس سمت چپ:فردای یلدا است که دخترمان برای خودش سفره یلدا چیده است بغلالبته بجای سفره حوله پهن کرده استخندونک

 

 

عکس سمت راست:وقتی در جعبه وسایل بنده باز نمی ماند ابتکار دخمل برای باز نگه داشتن درخندونک پاشو آورده بالا جلوی در رو گرفته تا درست وحسابی درون جعبه را وارسی کنهخنده

عکس سمت چپ:یه روز خوب بهمراه هوای خوب کنار رود کارونآرام آقاجون درحال بردن دخملی بسمت اسباب بازیها محبت

 


 

 

وقتی خاله زهرا موهای فاطمه رو میبنده وفاطمه میخواد موهاشو ببینهزیبا خاله میخواد بره آیینه بیاره تا جلوی آیینه دیگر بگیرد وفاطمه پشت موهاشو ببیندگیج بعد فاطمه خانم پیشنهاد میدهد خاله برو گوشیتو (دوشیتو) بیار از پشت سرم عکس بگیر تا ببینم تشویقو خاله بینوا چقدر احساس خجالت کردخجالت درمقابل این پیشنهاد فاطمه که به ذهنه خاله نرسیده بودخندونک

 

فاطمه خانم آماده برای رفتن به عقد پسرعموی بندهمحبت

 

 

این پست در در چهار سال وچهارماه وشش روزگی فاطمه به روزرسانی شد آرام





[موضوع : خاطرات سال چهارم(94)]
تاريخ : چهارشنبه 18 آذر 1394 | | نویسنده : زهره مامانی فاطمه

سلاااااااااااام به روی ماه دوستان گلم در این دنیای مجازی چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بودمتنظر دلم برای حرفای مادرانه حس های شبیه بهممون تنگ شده بود دلم برای شیطنتا وشیرین کاری های تک تک دسته گلهاتون تنگ شده بود

 بگم از آبانی که گذشت که سراسر مناسبت بود برای من آرام.یازده آبانماه هفتمین سالگرد ازدواجممحبت و دوازدهم آبان سی امین سالگرد تولدم بودزیبا که  توسط خواهرم وهمسرم ودخملم سورپرایز شدمبغل

گچ دست مامانم بلاخره روز اول آذر ماه بعداز گذشت دوماه آتل وگچ باز شد والان داره مراحل فیزیوتراپی رو میگذرونه

از تک تک دوستای گلم که جویای حال مامانم بودن سپاسگزارم محبت

دخملم ماشااله ماشااله باپرحرفی هاش گاهی اوقات سر مامانشو میخورهخندونک و همیشه بهم تاکید میکنه که اون  یکی هم که میری سرکار زود بیا خندونک(منظورش فرداست)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فاطمه وقتی عازم بیرون رفتن باباباش است وهیچ میلی برای عکس گرفتن نداردچشمک

کیک تولد بندهخجالت نوشته روی کیک توسط دخملی انتخاب شده استبغل

 

نقاشی که در تصویر میبینید یک عدد عروس بهمراه آقا داماد وهمراهان عروس میباشدخندونک که فاطمه علاقه شدیدی به کشیدن تقاشی باموضوع عروس داردبغل

نقاشی بالا درست کپی نقاشی استآرام که  برای فاطمه کشیدم وفراموش کردم از اون عکس بگیرم بعداز چند دقیقه فاطمه نقاشی بالا را نشونم داد وگفت مامان مثل نقاشی تو کشیدمتعجب تمام نقاشی را مو به مو کشیده حتی  گل های رنگارنگ کوچک را درست مثل نقاشی من کشیده ورنگ کردهبغلبوس





[موضوع : خاطرات سال چهارم(94)]
تاريخ : يکشنبه 3 آبان 1394 | | نویسنده : زهره مامانی فاطمه

مهرماه اتفاقات بدی برای خانوادم افتادغمگین که بازم به لطف وبزرگی خداوند مهربون به خیر گذشت آرام

مامانجون وآقاجون (مامان وبابای خودم ) دوازدهم مهرماه وقتی بعداز نماز مغرب وعشا از مسجد برمیگشتند تصادف خیلی بدی کردند که خداخیلی بهشون رحم کرد ولی دست وسر مامان جون شکست وما از اون روز درگیر وضعیت مامانم هستیم .

خداروشکر آقاجون شکستگی نداشت ولی خوب اونم زخمهای بدی داشتغمگین

دست مامان جون امروز قراره باز بشه و دوباره مچش گچ گرفته بشه چون تا الان بخاطر در رفتگی استخوان دستش تا آرنجش توی آتل بود غمگین

خلاصه اینکه دخترم هم این مدت از لحاظ روحی وضعیت بدی داشتگریه چون  بعداز مرخضی که بخاطر نگهداری از مامانم گرفتم باید سرکار برمیگشتم مدام خونه عمه وعمو واون مامان جونش بود که بخاطر وجود دختر عمه ودختر عموش راضی بود ولی هرشب با گریه میخوابید که مامان تو نرو سرکار یا چرا مامان جونم دستش شکسته چرا مامان جون منو بغل نمیکنه چرا تو مامان جونو بیشتر دوست داریسوال چرا همش به کارهای مامان جون میرسیهیپنوتیزم وخلاصه ما هرشب با اعصابی داغون ساعت دو سه شب میخوابیدیمخسته

فاطمه روز همایش شیرخورگان عازم مسجد محل خونه  بابام اینا محبت

دوستای عزیزم ببخشید این مدت نبودم ایشااله سر فرصت میام به همتون سر میزنم آرام

التماس دعا


 





[موضوع : خاطرات سال چهارم(94)]
تاريخ : جمعه 20 شهريور 1394 | | نویسنده : زهره مامانی فاطمه

امروز چهارساله شدی ومن تصویرهمان نوزاد کوچولو میاد جلوی چشمام که آنقدر ریز و کوچک بود که هیچ کس جرات دست زدن هم بهش نداشت همان نوزاد یک کیلو و سیصد وپنجاه گرمی.حالا که بهش فکر میکنم میگم چجور بغلش میکردم چجور میخوابوندمش و.....ومیگم خدایا شکرت فرشته

شب تولد فاطمه خانم یه جشن کوچک با حضور خاله ودایی و مامان جون وآقاجون ویکی از عمه های فاطمه در منزل طبق معمول آقاجون (پدر بنده)برگزار شد خندونکاز اونجایی که فاطمه خانم دسته گل عروس خیلی دوست دارهزیبا وهمیشه میره سر گلدونا ویه دسته گل برمیداره وادای عروس خانم ها رو درمیاره چشمکخاله زهرا عصر تولد یه دسته گل قشنگ برای فاطمه گرفت که فاطمه رو خیلی خوشحال کردمحبت

میز کیک و ژله که هول هولکی درست شده بود و هدایای فاطمه خانم که لحاف و روتختی که خالش براش آورده بود رو ازهمه بیشتر دوست داشت وهمونجا توش خوابیدچشمکالبته بهمراه دختر عمش بهار خانممحبت

وقتی فاطمه خانم در روز تولدش به دیوار نصب میشود بغل





[موضوع : خاطرات سال چهارم(94)]
تاريخ : يکشنبه 15 شهريور 1394 | | نویسنده : زهره مامانی فاطمه

محبتفاطمه در عروسی پسرخاله ودختر خاله باباش در دزفول محبت

فاطمه همین ماه آخری کلی مهارتهایی که بنده در طی این یک سال باهاش درگیر بودم رو یکجا کسب کردراضیالبته بعضی از اونها رو مدیون دوست عزیزم الهام مهربون هستممحبت انگار وقتی میدیدم اون نوشته بیشتر وشجاعتر میشدم برای انجامشزیبا از جمله دستشویی رفتن بطور مستقل البته فقط برای مورد شماره یک خندونکطوری که دیگه بنده حتی جازه بازکردن درب دستشویی هم ندارمنه وهمه اینها باید به دست دخملی انجام شودآرام فقط گاهی  امر پوشاندن شلوار که اونم فکر میکنم بیشتر جهت جلب محبت وتوجه وعدم زیاد شدن روی مامانش هست را بنده انجام میدمخندونک وقتی میگم فاطمه خانم شلوارت هم بپوش با تحکم به من میگه خودت پام کنزبان

ماه گذشته ماهی بود برای من پراز استرسغمگینفاطمه معاینه چشم هاش در آذر ماه سال گذشته (قبل از عمل لوزه)در مهدکودک انجام شده بود و سالم بودن چشم هاش تائید شده بود ولی متاسفانه بعداز عمل احساس کردم فاطمه چشم چپش رو موقع تماشای اجسام از راه دور بسمت داخل منحرف میکند به پزشک گوش وحلق وبینی که بهترین پزشک حاذق در استانمون هست وفاطمه رو عمل کرد مطرح کردم گفت تا شش ماه صبر کن ممکن است اثر بیهوشی باشد خلاصه ما دلمان طاقت نیاورد وپس از گذشت یکماه فاطمه را بردیم پیش متخصص چشم که بعد از معاینه گفت چشم هاش سالمه ولی برای اطمینان قطره گشادکننده مردمک چشم بریزید توی چشم هاش وفردا بیارید  که ما بخاطر تجربه تلخی که برای معاینه چشم های فاطمه درسن زیر یکسالگی (بخاطر بستری بودن در بخش nicu در بدو تولدش بخاطر وزن پایینش چشم هاش باید معاینه میشد واین قطره رو ما در یازده ماهگی بخاطر کوچک بودن بچه ودرست دیدن مردمک چشمش  در چشم هاش ریختیم که بعداز معاینه گفتند خداروشکر سالمه ولی واقعا ریختنش توی چشم های بچه سخت بود چون یه سوزش خفیفی داشت واینکه تا سه روز تاری دید از عوارض اون قطره بودبدبو وبعدهم بخاطر الوده بودن وسایل چشم پزشکی اون مطب چشم های فاطمه توسن یازده ماهگی عفونت شدید وواگیر دار گرفت بطوری که چشم های خانواده من وهمسری درگیر شد وچشم هایمان به مدت دوهفته به طرز وحشتناکی متورم وسرخ شدندخطا)به همین دلیل تا اسم قطره آمد من وهمسری گفتیم نمیخواد شاید یه عادت بچه گانه است تااینکه ماه گذشته که از اداره به منزل پدریم رفتم مامانم گفت فاطمه امروز چشمش رو خیلی منحرف کرده ودوباره ترس را به دلمان انداخت خطا وفردای اون روز دوباره رفتیم مطب چشم پزشک دیگر که کمی تا قسمتی آشنا بود که آنهم بعداز معاینه گفت چشم هاش سالمه برای چی آوردیش وقتی علت را گفتم گفت خوب تا نیم ساعات دیگر در سه نوبت قطره بریز بیار دوباره ببینم غمناکقطره ریخته شد و معاینه انجام شد وگفت چشم های دخترم ضعیفه وعینک نوشت براش خیلی خیلی ناراحت شدمدرسخوانبرای تهیه عینک که رفتم دیدم کنارش یه بینایی سنج هست به همسری گفتم حالا که قطره ریختیم بزار پیش اینم ببرم بردم پیش بینایی سنج گفت نمره چشماشو کم نوشته ودوباره نسخه رو عوض کرد و گفت روزی دوتا سه ساعت چشم راست رو ببند تا عادت کنه با چشم چپش خوب نگاه کنه واینکه تا سن مدرسه خوب خوب میشه ودیگه نیازی به عینک نداره آرامخلاصه بعداز ده روز حس کردم باعینک چشم چپش دیگه خوبه خوبه ولی بدون عینک انحرافش بیشتر شده این دفعه نوبت گرفتم پیش بهترین متخصص چشم که اون باز دوباره گفت قطره بریزید ریختیم وگفت بله چشماش ضعیفه وقتی هم گفتم بدون عینک انحرافش بیشتر شده ولی با عینک اصلا نداره گفت بله چون چشم هاش عادت میکنه به عینک غمگینواینکه تا سن هفت سالگی ممکنه شماره چشم هاش بره بالا ولی نگران نباش تا 9 سالگی دیگه نیازی به عینک نداره خلاصه حسابی سر درگمم الان چند روزه که عینک نمیزنه وفقط چشم چپشو دوساعت میبندم خیلی خوب شده چشم چپش .حالا دنبالشم که نوبت بگیرم بیمارستان خدادوست شیراز چون میگن اونجا دستگاهاشون مجهزه وبدون قطره چشم رو معاینه میکنن خلاصه دوستان التماس دعای فراوون دارم ازتون فرشته اگر تجربه ای هم در این زمینه دارید لطفا در اختیارم بزارید ممنون میشم آرام

استرس دومم در ماه گذشته امتحاناتم بود که خداروشکر با موفقیت گذرانده شد زیبا بعداز تمام این ماجراها بعداز یک هفته که مامانجون وآقاجون رفته بودن اصفهان ماهم بهشون ملحق شدیم واز گرمای شهرمون برای یک هفته در امان بودیم آرام

شیرین زبونی ها وحاضر زبونی های دخملی فوق العاده زیاد شدهبغل

همون روزایی  که مامان جونش اصفهان بود یه روز دیدم تسیح دستش گرفته ونشسته روبروی عکس دسته جمعی  که در مشهد گرفته شده وداره میگه خدایا مامان جونمو زود برسون پیشم محبت

باباش زنگ زده تلفنی که باهاش صحبت کنه وقتی گوشی رو بردم بهش بدم میگه من با بابا صحبت نمیکنم بهتره که بابا رو ببینمتعجببغل

 

 

روزهای اول عینک زدن عینک

چند وقت پیشا فاطمه ازم سوال کرد چجوری آدما پیر میشن سوالمنم بهش گفتم چشماشون ضعیف میشه موهاشون سفید میشه. اون روز بحث سر مامانجونش بود که فاطمه گفت خداروشکر مامان من پیر نیست که موهاش سفید باشهچشمک درصورتی که بنده موی سفیدهم دارم ولی خوب از چشم دخترم دور مونده زیبا

وقتی عینکشو براش گرفتیم بهم گفت مامان مگه من پیر شدم که باید عینک بزنم غمگینخیلی ناراحت شدمگریه ولی بهش گفتم  شما برای بهتر دیدن عینک میزنیدرسخوان مثل وقتی که میریم توی آفتاب عینک میزنیم که اذیت نشیم پیر نشدیم ولی عینک میزنیمعینک

 

 

روزی که فاطمه معلم می شود یابقول خودش (منعم ) زیباو روزی که فاطمه برای ما هنداوانه میخردزبانخوشمزه

 

فاطمه خانم بااین حرکت دهنش عکس بقیه هم خراب کردهخندونک

 

بخاطر علاقه دخملی به پرنده ها وقصه های شبانه ای که براش از پرنده ها میگم واز آنجایی که در شهر ما باغ پرنده نیستغمگین قرار براین شد که به محض ورود به شهر آباواجدادیم فاطمه رو ببرم باغ پرندگانزیبا از شانس ما گفتند باغ پرندها تاساعت شش بعداز ظهر باز است وما دیررسیده بودیمغمگین ولی نمایشگاه خزندگان دایر میباشد پس ماهم توفیق اجباری بخاطر دخملی رفتیم هرچی مار و تمساح زشت بود را دیدیم سبزبعدهم درشکه سوار شدیم که فاطمه گیر داده بود میگفت همه پیاده بشید خودم فقط بشینم پشت اسبه تعجبخندونک

 

 

 

فاطمه وباباش گیر داده بودن بریم تلکابین ولی بنده یه کوچولو ترسیدمخطاوبه همین خاطر دایی در یک اقدام یهویی فاطمه رو گذاشت روی دوششخندونک و گفت الان سوار تلکابین شدیخندونک ولی دست دخملی در این حرکت درد گرفته بود غمگینوداشت به من  شکایت میکرد  که دستم درد گرفتهغمناک

 

 

محبتهدیه روز دختر فاطمه گلی که در اصفهان خریداری شد  محبت

 

             

   ماشین سواری در پارکآرام                                          مزرعه فاطمهمحبت

 

ساعت یک و نیم نیمه شب در منزل مامان جون خواب آلود

 

مشغول درست کردن آبگوشت همون ساعت خندونک





[موضوع : خاطرات سال سوم(94) ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد