فاطمه نفس مامان♥♥♥

زندگی من

فاطمه ودلتنگی

این  روزها یعنی دقیقا از بیست روز پیش فاطمه گلی ، مامان جون اعظم وآقاجون باباشو (مامان وبابای منو) ندیده اونا بعداز عروسی دخترعمه بنده موندن اصفهان وما به همراه بابا مجتبی ودایی محمد برگشتیم اهواز .خلاصه که این روزها دخترمون بدجور دلتنگی میکنه و ویه کوچولو بداخلاق شده ومن تواین مدت خیلی خیلی اذیت شدم وبهم سخت گذشت والان میفهمم که وجود مامان وبابام درکنارم چه نعمت بزرگیه هفته اول که اون یکی مامان جون وآقاجون فاطمه هم نبودن فاطمه میرفت خونه عموش وپیش زن عمو مرضیه وکیانا بود البته بماند که روز اول اونجا هم نمیرفت وگریه میکرد میگفت منو ببر خونه مامان جون اعظم ولی خوب بلاخره عادت کرد .هفته بعدش که مامان جون صدیقه( به زبان فاطمه مامان ...
9 مهر 1393

فاطمه عزیزم سه ساله شدنت مبارک

قشنگ ترین تصویر عمرم، عکس نازنینی از نخستین دیدن توست خوش آهنگ ترین، آهنگ عمرم ٫یادگار دلنشین اولین خندیدن توست سه ساله شدنت مبارک قشنگ ترینم  دوستت دارم فاطمه گلی بهمراه ما دراصفهان بسر میبرد برای برگزاری عروسی دختر عمه بنده ایشااله برگشتیم  به روز خواهیم شد ...
20 شهريور 1393

درآستانه سه سالگی

اول اینکه با یه کوچولو تاخیر تولد سه سالگی  آلما جون و علیرضا جون دوستای گل وبلاگی فاطمه رو که هم سن وسال فاطمه هستن  رو تبریک میگم ایشااله که هزاران سال زنده باشید                                   فاطمه و پسر عمه بنده(احسان ) در تعطیلات عید فطر       فاطمه درکنار  بهار(دختر عمش) که تولد 6 سالگیش  بود وکیانا دختر عموی فاطمه که 5روز از بهار کوچکتره   بازهم سه دخمل گل (فاطمه ،بهار وکیانا)   ...
2 شهريور 1393

آیات خدا

ساعت 6:30 که رسیدم اداره از فرط بیخوابی شب گذشته سرمو گذاشتم رومیز وخوابم برد ساعت 7 یه آن حس کردم صندلیم داره تکون میخوره سرمو بلند کردم نگاهم به قفسه های روبروم افتاد که دیدم دارن بصورت جلووعقب تکون میخورن فقط دویدم بسمت در  که دیدم همه همکارا هم ریختن بیرون ومیگن زلزله است خیلی ترسیدم سریع زنگ زدم مامانم که بابا گفت خوابه اونم زلزله روحس کرده گفتم مامان رو صداکن وبگو فاطمه رو درجوار وسایل منزل نخوابونه ساعت حدود 9:30 دوباره تکون خورد ولی نه بشدت 7 صبح ماهم دیگه بیخیال شدیم ورفتیم تویه جلسه که ساعت 10 باز یه تکون شدیدتر وبه دنبالش پنکه و میز وصندلی سالن تکون خورد یه آن نفهمیدم چی کار کردم فقط به حالت جیغ وگریه ایستادم سرپا وگ...
27 مرداد 1393

همدردی

از دوروز قبل قصدم این بود که امروز که فاطمه دوسال ویازده ماهه میشه بیام وبشو بروز کنم با کلی عکسای قشنگ از تولدها وعروسی که توی این هفته رفته بودیم . ولی امروز بدجور حالم گرفته شده بخاطر سقوط هواپیمای سپاهان ایر که متاسفانه تعدادی از هموطنهامون از جمله آوینای عزیز (که جز  نی نی وبلاگ بودن) وپدر ومادرشون جونشونو از دست دادن. برای شادی روحشون لطفا صلوات بفرستید آدرس وب آوینا جون http://avina2011.niniweblog.com/ ...
20 مرداد 1393

خالــــــــــه زهرا

 یه کسایی تو زندگی آدم هستن که جاشونو هیچ کس وهیچ چیز نمیتونه بگیره پدر ومادر جز لاینفک همون  آدما هستن تو زندگی ما(من ودخترم وهمسرم) چون علاوه بر تمام وظایف ومحبتهای پدر ومادریشان توی این سه سال زحمت نگهداری فاطمه در نبود بنده بر عهده مادر بوده   علاوه بر اون انسانهای دوست داشتنی همون پدر ومادر ومیگما یه نفر دیگه هم هست که خیلی عزیز ودوست داشتیه وخیلی خیلی به گردن ما مخصوصا من  حق داره اونم کسی نیست جز یه دونه خواهرم زهرا که من فقط وفقط قصدم از نوشتن این پست این بود که اگر این وبلاگ پابرجاموند ودخترم یه روزی امدی اینجا بدونی که خالت خیلی خیلی برات سنگ تمام گذاشته وایشااله بتونیم یه زمانی یه قسمتی از زحماتشو جبر...
13 مرداد 1393

عید فطر 93

          خداحافظ ای ماه راز ونیاز          خداحافظ ای فیض احیای قدر  خداحافظ ای اشک شبهای قدر   ماه رمضان می رود وقاب نگاهم نگران بغض محراب دلم محو وداع رمضان بگشا دست دعا را به تمنای حضور ای خدا ذکر همه ،تا به اجابت برسان .   دوستان عزیزم طاعات قبول درگاه حق و عیدتان مبارک ...
6 مرداد 1393

دوسال وده ماهگی

وقتی بخوای از دخترت توی یه مهمونی عکس بگیری ودخترت از جفت بچهها تکون نخوره وای که من یه پروژه ای دارم وقتی میخوام فاطمه رو ببرم خونه با گریه وزاری اصلا دل نمیکنه نوه های عموم بهار ومبینا که بهار دختر عمه فاطمه هم میشه                                 موقعی که سخت مشغول آماده کردن افطار بودم آمدم دیدم فاطمه وباباش اینطوری خوابیدن   اول امدم فاطمه رو درست بزارم رو تخت دلم نیومد عکس نگیرم اول عکس گرفتم بعد درستش کردم خواب  خواب بود...
4 مرداد 1393