فاطمهفاطمه، تا این لحظه 7 سال و 3 ماه و 8 روز سن دارد

فاطمه نفس مامان♥♥♥

چهارسال ونیمگی

دنیای کودکانت عجب شیرین است   یک عالمه عروسک باخودت بغل میکنی وبه خاله ات میگویی من، مامان عروسک هاهستم ،مرا با بچه هایم بغل بگیر     سازهای زیبا هنر دست دخمل طلا بمناسبت تولد بابا مجتبی (هجدهم بهمن ماه) کیک تهیه کردیم وفاطمه بیصبرانه منتظر گذاشتن فشفشه ها روی کیک است وبه اصرار فاطمه کیک باید روی زمین قرار بگیرد عکس سمت چپ:یک فاطمه خانم شمشیر باز است. به تقلید از کارتن سه شمشیرزن که هرسه تای آنها دختر خانم هستن ، فاطمه خانم نیز کلاهی برسر وباشمشیرش مادر بینوایش را هدف قرارداده ومامانش در آخرین لحظه عکس گرفته است. وقتی ظرف غذای بابامجتبی از دست فاطمه خانم در امان نیست ...
19 اسفند 1394

چهار سال وچهار ماه وچهارروزگی

  چهارسال وچهار ماه وچهار روزگیت مبارک دخترم دختر شیرین زبونم این روزها اینقدر خوش زبون شده است که فقط دلم میخواد درسته بخورمش وقتی که فیلم کیمیاوشهرزاد را آنچنان دنبال میکند که بقول آقاجونش انگار فیلم موش وگربه است وقتی که بعداز صحنه سیلی خوردنه کیمیا از دست آرش به بابامجتبی گفت من نمیخوام ازدباج (ازدواج) کنم. از ازدباج میترسم وقتی که آقاجونش قصد داشت با مامان جون به مسجد برود فاطمه درحالی که دست به کمر زده روبه مامانجونش میگه: دوباره میخوای دست وپات بشکنه دوباره میخوای بخورید تو جدول وبابای ما عصبانی شد که گفت چقدر جلوی بچه حرف زدید که اینم یاد گرفته وقتی  که خسته از سرکار برگشته ...
26 دی 1394

آبانی که گذشت

سلاااااااااااام به روی ماه دوستان گلم در این دنیای مجازی چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود دلم برای حرفای مادرانه حس های شبیه بهممون تنگ شده بود دلم برای شیطنتا وشیرین کاری های تک تک دسته گلهاتون تنگ شده بود  بگم از آبانی که گذشت که سراسر مناسبت بود برای من .یازده آبانماه هفتمین سالگرد ازدواجم و دوازدهم آبان سی امین سالگرد تولدم بود که  توسط خواهرم وهمسرم ودخملم سورپرایز شدم گچ دست مامانم بلاخره روز اول آذر ماه بعداز گذشت دوماه آتل وگچ باز شد والان داره مراحل فیزیوتراپی رو میگذرونه از تک تک دوستای گلم که جویای حال مامانم بودن سپاسگزارم دخملم ماشااله ماشااله باپرحرفی هاش گاهی اوقات سر مامانشو میخوره و همیشه بهم تاک...
18 آذر 1394

محرم94

مهرماه اتفاقات بدی برای خانوادم افتاد که بازم به لطف وبزرگی خداوند مهربون به خیر گذشت مامانجون وآقاجون (مامان وبابای خودم ) دوازدهم مهرماه وقتی بعداز نماز مغرب وعشا از مسجد برمیگشتند تصادف خیلی بدی کردند که خداخیلی بهشون رحم کرد ولی دست وسر مامان جون شکست وما از اون روز درگیر وضعیت مامانم هستیم . خداروشکر آقاجون شکستگی نداشت ولی خوب اونم زخمهای بدی داشت دست مامان جون امروز قراره باز بشه و دوباره مچش گچ گرفته بشه چون تا الان بخاطر در رفتگی استخوان دستش تا آرنجش توی آتل بود خلاصه اینکه دخترم هم این مدت از لحاظ روحی وضعیت بدی داشت چون  بعداز مرخضی که بخاطر نگهداری از مامانم گرفتم باید سرکار برمیگشتم مدام خو...
3 آبان 1394

نفسم چهارسالگیت مبارک

امروز چهارساله شدی ومن تصویرهمان نوزاد کوچولو میاد جلوی چشمام که آنقدر ریز و کوچک بود که هیچ کس جرات دست زدن هم بهش نداشت همان نوزاد یک کیلو و سیصد وپنجاه گرمی.حالا که بهش فکر میکنم میگم چجور بغلش میکردم چجور میخوابوندمش و.....ومیگم خدایا شکرت  شب تولد فاطمه خانم یه جشن کوچک با حضور خاله ودایی و مامان جون وآقاجون ویکی از عمه های فاطمه در منزل طبق معمول آقاجون (پدر بنده)برگزار شد از اونجایی که فاطمه خانم دسته گل عروس خیلی دوست داره وهمیشه میره سر گلدونا ویه دسته گل برمیداره وادای عروس خانم ها رو درمیاره خاله زهرا عصر تولد یه دسته گل قشنگ برای فاطمه گرفت که فاطمه رو خیلی خوشحال کرد میز کی...
20 شهريور 1394
1