فاطمه نفس مامان♥♥♥

زندگی من

خداخیلی بزرگه

ساعت 2 ظهر مامانم به محل کارم تلفن کرد گفت اگر میتونی بیا خونه من که وقتی مامانم اینطوری میگه میفهمم یه اتفاقی افتاده گفتم چی شده بااصرار من گفت چیز خاصی نیست فاطمه خورده زمین حدس زدم که اتفاق بزرگتر از این حرفهاس که مامانم زنگ زده سریع آژانس گرفتم رفتم خونه دیدم بابام هم خونه است دیگه ترس همه وجودم رو گرفت فقط دنبال فاطمه گشتم تا نگاش کردم دیدم زیر چشم چپش کبود شده  خلاصه جریان از این قرار بود که فاطمه خانم در فرصت به دست آمده که مامانم داشته در هال رو بازمیکرده که برن تو  چوب تی رو بر میداره و میدوه دنبال همون دوتا جوجه ای که مامانم داره بزرگشون میکنه تی گیر میکنه فاطمه خانم باچوب می افته زمین فقط خدا بهش رحم کرده که تی زو...
26 آذر 1392

فاطمه 27ماهه شد

مهارتهای دخترم توی این ماه ماشااله حسابی چشمگیر بود. شعر حسنی رو برام میخونه جمله هاش دیگه کامله کامله (سه کلمه ای چهار کلمه ای و...) دخملهم هرکی رو میبینه اولین چیزی که بهش میگه ننام اوبی بمعنی سلام خوبی کلمه مامان وبابا و فاطمه رو بخوبی میشناسه هرجا ببینه میخوندشون مامان جون وآقاجونارو با اسم صدامیکنه مثلا میگه آقاجون علی به خالش میگه آجی زهرا (همونطوری که من صداش میکنم ) وقتی بهش میگیم فاطمه منو چندتادوست داری با دستاش نشون میده میگه 10 تـــا..   خالش شیطنت میکنه بعضیهارو میگه بگو یه دونه دوست دارم   اونم میگه (نونونه) وقتی باباش سر به سرش میزاره به باباش میگه بــابا بـ...
20 آذر 1392

حرف دل مادرانه

وقتی صبحها میگیرمت تو بغلم که برسونمت خونه مامان جون وقتی از بغلم به زور جدا میشی بااینکه خوابی وای که دلم آتیش میگیره دلم میخواد هرچی بدوبیراه به خودم نثار کنم که آخه چی واجبتره بچت که صبح به این زودی (حدودای ساعت 6/50صبح) باید از جای گرم ونرمش بلندش کنی حالا غیراز اینکه از خودت جداش میکنی تازه خواب زدش هم میکنی دیگه کار به جایی رسیده که همون دم در میدمش بغله آقاجونش که وقتی میزاردش روی تخت وچشمهاشو باز میکنه منو نبینه که پشت سرم کلی گریه کنه وبگه مامان منم بیام یا با دست بزنه رو متکاش که تو بخواب . خداییش مامان جون وآقاجون هیچی برا دخترم کم نمیزارن. الان 2ساله که فاطمه بغیراز بعضی روزها که میره خونه اون یکی آقاجونش (پدرهمسری ) مهمون...
18 آذر 1392

عروسک آموزشی

  یه مامانی که تنبله هزار ویک دلیل میاره برا نگرفتن بچه 2سال و2ماهش از پوشک .هرکسی یه پیشنهادی میده ولی نمیدونه مشکل از بچه نیست مشکل از مامانشه که به دلایل مختلف مثل (تازه از شیشه گرفتمش ، نمیشه خونه زندگیم نجس میشه بزار دم عید که میخوام فرشهارو بشورم و برای مبلها باید روکش پلاستیکی بگیرم وباید یه هفته مرخصی بگیرم بمونم خونه و هزار ویک دلیل دیگه هنوز بچش رو از پوشک نگرفته این سری عروسک آموزشی پیشنهاد شد بهم لطفا بیا ادامه مطالب     عروسکی که شیر میخوره غذا میخوره اشک میریزه ودستشویی میکنه بعضی وقتها هم که مامانی حواسش نیست فاطمه خانم قاشق رو بجای دهن عروسک میزاره تو دهنه خودش نمیدون...
13 آذر 1392

فاطمه 2سال و 2ماه و20روزشه

روزپنج شنبه برای من مخصوص فاطمه است دیدم هوا خوبه گفتم دخملی رو ببرم پارک. اینم دوستشه که توی پارک پیداش کرد وهم اسمه خودشه دخملم مثل مامانش روابط اجتماعیش فوق العاده بالاست در صدم ثانیه باهمه دوست میشه   اینجاهم منتظر دوستشه که باهم برن سرسره   وقتی داری ظرف میشوری .دخترت میاد بااصرار دستکش رو از دستت درمیاره کاره دیگه ای جز عکاسی نمیتونی بکنی لطفا بیا ادامه مطالب     یه جورایی اول ازش ترسید دست خودشو توی دستکش لمس میکرد میخواست ببینه چیزه دیگه ای توش نباشه نمیدونم چرا یه دفعه گازش گرفت دوباره کرد تو دستش شروع کرد به تمیزکاری ...
9 آذر 1392

فاطمه در خانه مامان جون

البته فاطمه بیشتر طول هفته خونه مامان جونش(مامان خودم) یاهمون مامان موون به زبون خودش است . ولی سوژه آخر هفته چون خونه مامان جون بودیم از اونجا تهیه شد وقتی خاله زهرا موهای دخملمو خوشگل وموشگل کرد چون فاطمه خیلی سخت میزاره کسی به موهاش نزدیک بشه من که همیشه  به یه برس کشیدن اکتفا میکنم ولی خاله زهرا همیشه از پسه دخملی برمیاد نمایی از پشت سر فاطمه نمایی از فاطمه در آینه  لطفا بیا ادامه مطالب فاطمه انگشتر به دست فاطمه عینک به چشــم(فدای چشمات بشه مادر الهی که هیچ وقت عینک نزنی) فاطمه وقتی رفت جای کشو توی کمد در نمایی نزدیک ...
3 آذر 1392

وقتی فاطمه ....

این ادامه سوژه خونه مامان جونه (پست قبلی) .همیشه موقع پوست گرفتنه میوه بخصوص نارنگی فاطمه اولش شروع میکرد پوست میگرفت ولی یه جاهایی که ناخناش اذیت میشد میداد دست من ولی این سری هرچی گفتم مامان بده من پوست بگیرم برات گفت نه نه من یعنی خودش الهی مامان فدات شه نفسم دخملی خسته شد ولی بازم حاضر نبود بده به من ایناهم پوسته هایی که کنده شدن باباش پیشش نشسته بود به اون داد. من بهش گفتم فاطمه پس مامانی چی به منم نارنگی داد نوش جونت عزیزم ...
3 آذر 1392
1