فاطمه نفس مامان♥♥♥

زندگی من

بازهم ایران درخشید

                                     صعود تیم ملی ایران به جام جهانی برزیل                   را به فرشته های کوچولو ومامانهای مهربونشون                      تبریک میگویم                &nb...
29 خرداد 1392

ماجراهای فاطمه با خاله دربازار

تصمیم گرفتم برم برات یه النگوی خوشگل بخرم البته با خاله زهرا (عزیزمامان ) خیلی جالب بود توی طلافروشی به آقای فروشنده گفتم نمیخواد توی جعبه بزاری میزاریم توی دستش تاالنگورو کردیم توی دستت به دوتا خانم که پشت سرمون بود دستت رو نشون میدادی خودت هم میگفتی به به .اونا هم کلی ذوقتو میکردن موقع برگشت چون خیلی هوا گرم بود با خاله رفتیم که بستنی بخوریم ولی اتفاقات جالبی افتاد که در ادامه مطالب برات مینویسم وقتی خاله سفارش داد امد نشست وتورو کنارخودش روی صندلی نشوند من هم روبرو نشسته بودم تا خاله داشت تورو سرجات درست مینشوند تو با یه حرکت سریع روی صندلی ایستادی وصندلی رو از پشت سر انداختی روی زمین فقط خاله فرصت کرد تو ر...
25 خرداد 1392

عینک آفتابی

قربونت برم خیلی بامزه بودی کلاهت برات کوچیک شده هنوز فرصت نکردم برات بخرم .وقتی عینک روچشمات بود صدات میکردم فکرمیکردی باید عینکو بیاری پایین تا منو ببینی ...
22 خرداد 1392

عکسهای 21 ماهگی

بهت میگم مامانی نگاه کن در عین حال دوتاکار انجام میدی هم منو نگاه میکنی هم میخوای به قندون بقول خودت اقدون ناخنک بزنی   ببخشید دخملم لباس تنش نیست داشت میرفت حمام مامانی غافلگیرش کرد. ...
22 خرداد 1392

خدای مهربونم شکرت

ا مروز اینقدر حالم گرفتس که دستم نمیره چیزی هم بنویسم برات دختر قشنگم. ولی مینویسم فقط وفقط بخاطر سپاسگزاری از خدای مهربون که تو فرشته قشنگ رو به ما هدیه داد وخودشم خیلی محکم ازت محافظت میکنه خدایا شکرت. دیشب حوالی ساعت 9 اتفاق بدی افتاد پیشت نشسته بودم که تو داشتی با ماشینت همون که بهش میگی آن آن بازی میکردی یک آن دیدم رفتی و دوتا پا ایستادی روی ماشین بجای ایینکه بشینی .تا بخودم آمدم دیدم داری می افتی همون طور بایک خیز بلند زیر کتفتو گرفتم وخدارو شکر نخوردی زمین ولی چند لحظه بعد دیدم روی سفیدی چشم چپت یک نقطه خون بود.خدا فقط میدونه چه حال داشتم نمیدونستم چه کارکنم اول زنگ زدم به خاله ندا(همکارم که رشتش پرستاریه) وموضوع روگفتم ب...
13 خرداد 1392

فاطمه وقتی خسته از مهدکودک برگشت

قربونت برم در تاریخ 92/03/08 چهارشنبه برای اولین بار رفتی مهدکودک وتقریبا یکساعت آنجابودی خاله پرستو از مهربونی بیش از حدت خیلی تعجب کرده بود وارد اتاق که شدی یکی یکی همه بچه هارو که بزرگترازخودت هم بودند بوس کردی واینجا دیگه آمدم دنبالت وبرگشتیم خونه ماماجونی داری خستگی در میکنی روصندلی مخصوص خاله زهرا اینم یه ژست خسته   ...
12 خرداد 1392

فاطمه برای دومین بار رفت عروسی

دخترم برای دومین بار بعداز تولدت رفتی عروسی ایشااله برای 10000000000بار هم بری نفســــــــم. عروسی اول برادر زن عموی بابا مجتبی بود.عروسی دوم که این عکس متعلق به اونه عروسی دختر همکار مامانی بود ایشااله همش بری عروسی دخترعزیـــــــزم. میخوام بگم ایشااله عروسی خودت ولی بابایی گفته شمارو شوهر بده نیِِِِِِِِِِِِِِِِـــــــــست راستی اونجا با بچه های همکارم به نام محمدطاها وفاطیما همبازی بودی که عکس هم با فاطمیما گرفتی ولی تو گوشی خاله زهرا هست بعدا میزارم تو وبلاگت  یه عکس دیگه تو ادامه مطالب هست ببینید لطفا راستی اونجا خوب تماشاکردی آمدیم تو ماشین تا بابایی ضبط ماشینو روشن کرد تو هم شروع کردی خیلی خوشگل ...
12 خرداد 1392

فاطمه با آن آنش

وقتی تازه برات به قوله خودت آن آنو خریدیم خیلی ذوقشو میکردی( البته من یکم دیر اقدام به خریدن دوچرخه یا چهارچرخه برات کردم چون میزاشتمت توشون پاهات کامل به زمین نمیرسیدولی این دوچرخه ایمن است.)  حتی با بابایی خونه مامان جون نرفتی تویی که تا بابایی جایی میخواست بره زودتراز اون جلوی در بودی و بابا بعضی وقتا مجبور بود یواشکی ازت بره بعضی وقتا هم میفهمیدی و گریه میکردی اون شب هرچی بابایی گفت بیا بریم دد میگفتی نه نه قربونه نه گفتنت برم الهی خلاصه آن آنتو خیلی دوست داری وقتی دوربینو دیدی دیگه داری میایی بسمت دوربین ادامه مطالب یادتون نره ...
12 خرداد 1392

شیرین زبونیهای فاطمه جونم

وقتی بهت میگم: فاطمه نفس مامان میگی: (ات) بجای است بهت میگم: قشنگه مامان کیه ؟بخودت اشاره میکنی میگی من من از در مغازه سوپرمارکتی که همیشه خالت وبابات برات خرید میکنن رد میشیم میگی:  آآآآآآآآآآآآآآآب بتقـــــــــا چون همیشه از اونجا برات آب میوه میخریم.واین کلمه رو به قدری بامزه میگی که وقتی به زبون میاری هرکسی میشنوه میخنده. . راستی دیروز چون بابایی کار داشت باخاله زهرا(دخترم این خاله خیلی به گردن هردومون حق داره باید همیشه قدرشو بدونیم وجبران زحماتش روبکنیم) بردمت چکاپ بازم گفت پرده گوشت قرمزه ولی از آلرژی است وشربت حساسیت خارجی نوشت.وزنت 9/100 کیلو .قدت 78سانت ودورسرت 46 .دکترت گفت تمام این کم...
11 خرداد 1392

فاطمه با باباجونی

دیروز باباجون (بابای مامانی)میخواست بره بیرون. طبق معمول ماهم انجابودیم چون من از سرکار که میام،میرم خونه باباجون تا بابا مجتبی بیاد دنبالمون،توهم میخواستی باباباجون بری بابام هم بهت گفت خوب برو تو کیفت قایم شو تا ببرمت با خودم توهم رفتی وبه سختی داشتی خودتو تو کیفت جا میدادی بابا جونم تو روهمون طوری بغل کرد منم فرصتو غنیمت شمردم وعکس گرفتم ازت قربونه دل سادت برم عزیـــــــــــــــــــــزم ...
11 خرداد 1392